آخه خیلی دلتنگم
خیلی تنهام
از گفتن واقعیت ها هراسی ندارم
چون دوست دارم آدما من و با واقعیت هام قبول کنند
کسی که واقعیت زندگیت رو بدونه و
تو رو دوست داشته باشه اون خیلی باید، برات مهم باشه
از ین دنیا با تمام عشقهایش بیزارم
چون واقعیت جدای همه اینهاست
آنچیزی که من به دنبالش می گردم کسی به دنبالش نمی گردد
واگر به کسی بگوی تو را دیوانه می پندارد
تو در عرش کبریایی خود نداری من چون توئی دارم
و تو چون خود نداری
سه ساعت مانده به سال1386. و همه خوابن
خداوندا ما را به خود واهل بیتت بیشتر نزدیک کن و
کمکم کن تمام تلاشم را برای رسیدن به هدفم انجام بدم تا بعدها پشیمون نشم
یا علی مدد
آنچه در زندگی گاهی اوفات تحمل ناپذیر است بودن نیست خود بودن است
يك شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون اشکی که بر جانی فتاد
شعله تا سرگرم کار خویش شد
هر نعی شمع مزار خویش شد
نی به آتش گفت؟ کاین آشوب چیست
مر تو را زین سوختن مطلوب چیست
گفت آتتش بی ثمر نفروختم
دعوی بی معنیت را سوختم
زآنکه می گفتی نیم با صد نمود
همچنان در بند خود بودی که بود
مرد را دردی اگر باشد خوشست
درد بیدردی علاجش آتش است
امشب خيلي دلم تنگ
چقدر تحمل، چقدر جدایی، چقدر تنهایی
چقدر حس کنی سرمای زندگی و
هیچکی نمیتونه دلتنگی یکی دیگرو با چند جمله حس کنه
پناه من خداست و من فقط با یاد و نفس های اون دارم زندگی می کنم و بدون اون هیچم
![]()
السلام علیک يااولاد الحسین ، السلام علیک یا اصحاب الحسین
وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نئی از سر غیب
باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
در بیابان گر بشوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور
یکی باشه
تو را بفهمه تو می تونی بهتر با مشکلات کنار بیای
نور مهتابم که در ویرانه ها افتاده ام
سایه پرورد بهشتم ،از چه گشتم صید خاک؟
تیره بختی بین ، کجا بودم کجا افتاده ام
جای در بستان سرای عشق می باید مرا
عندلیبم، از چه در ماتم سرا افتاده ام
اشک بی قدرم، از چشم آشنا افتاده ام
تا کجا راحت پذیرم یا کجا یابم قرار
برگ خشکم ، در کف باد صبا افتاده ام
بر من ای صاحب دلان رحمی که از غم های عشق
تا جدا افتاده ام ،از دل جدا افتاده ام
می خوام با خدام حرف بزنم
بعضی وقتا پنجشنبه ها موقع دعای کمیل میرم در خونه خدا
از خودم خسته می شم
خدا رو صدا می کنم
باهش حرف می زنم می دونم صدامو می شنوه
نگام می کنه
می دونه از کارام پشیمونم ،اومدم عذرخواهی
اومدم بگم برام عجیب با این هیبت وبزرگی من و دوسم داره
اومدم بگم منو تنهام نذار
من بنده نادان توام اگه تو رو یادم می ره گناه می کنم تو منو ببخش
می دونی از چی گریم میگیره از اینکه می دونم منو می بخشه
امروز روز تولد من
دیشب همه اونهایی که انتظار نداشتم زنگ زدن جز یکی که منتظرش بودم
و تا امشب زنگ نزد نمی دونم شاید یادش رفته و یا .... هر چی بود ناراحت
شدم و دلم گرفت چون خیلی دوستش دارم .
از اینکه یک انسانم خیلی خوشحالم چون خدای خوبی دارم که در تمام
لحظات زندگیم با من و می دونم با اون که باشم هر چیزی رو بخوام
به دست می آرم
من به یک هراس همیشه
طرحهای ساده و سایه های باران خورده ام را بی دلیل بر باد داده ام
بعد از این دیگر نه به خواب قاصدکی تعبیر خواهم شد
و نه به اعتبار چند خیال رنگ و رو رفته
سوار سفید پوش قصه های ناگهان کسی خواهم شد
من به آخرین سطر نانوشته هايم می اندیشم
به جایی که این همه واژه با یک نقطه عاقبت غروب می کند
هر چه از
الفبای تو حرف برمی دارم تا تمام شوی
لابه لای این همه خطوط مبهم و واژه ندیده دوباره از سر سطر آغاز می شوی
با این همه هنوز هم به تقدس تند یک حس عاشقانه مثل همیشه دوستت دارم
بگذار بگویم
امروز واین لحظه
غم تنهایی کوچکی از تنهاییهایم
بعد خدایی تو برام
تو از خدایی آخه برام
همه کسم شدی بعد خدا
از توام
و برای تو می نویسم
این لحظه که جدایی از من
آن لحظه هایی که به سالها رسد
من بودم و تو بودی و خدا و مادر
دوش تو و بار سنگین غم زمونه
تو تنها و تنهایی ما جدا
خنجربرادر زپشت
از نظر آشنا بود
آشنا در کنار خانه ما بود
وای بر آن لحظه که
آشنا با تو بیگانه شود
فریاد بر خواهم آورد
فریادکه
مروت ومردانگی
در آشنایی ها نیست
انسانيت
آشنا و بیگانه نمی شناسد
آنکه نباید تنهایم گذارد
خداست
خدا راکه دارم
جهان را نمی خواهم
خدایا
تو تمام بودنی
تمام آنچه در نگاهم جا نمی گیرد
نفسم، لحظه هایم، داشتن ها و نداشتن هایم
فدای لحظه ای از خوشنودیت
من از آنکس که تو را نخواهد
بیزارم
من از مادیات و ماشینی شدن
به سهم دوری از تو بیزارم
طعم عشقت هر روز
جاریست در زندگی ام
خوشا بر من که تو را دارم
و با تو عشق می کنم
از دریای بیکران معرفتت
قطره ای بر من رسید
که آن مرا ز خود بی خودم کرد
تو مثل هوا هستی
که من بی تو نفس ندارم
ولی فردا همه چیز تغییر می کنه
فردا مثل امروز نیست
فردا به خودت و سادگی هات می خندی
و به دوستی که جرات گفتن حقیقت هارو نداشته
دوستی که نخواد تو رو ببینه
ارزش دوستی رو نداره
دوستی که فکر می کنه تمام غم های دنیا تو دل خودش فقط
آن که نمی خندد یک غم
و آنکه می خندد هزار ها غم در قلب خسته اش دارد
فراموشم کردی فراموشت می کنم
ولی این همه واقعیت نیست
تقدیم به کسی که حتی جرا ت نکره مراببیند
خدایا کمکم کن
((مهم نیست که زندگی سخت
مهم این هست که تو به زندگی چی جوری نگاه می کنی ))
تا که خود با درد هستی سوز خود آمیختم
وجودیت را نمی شناسند
وداع وجودیت طنین اندازکه می شود
زمان زمین وجودیت را معنا می دهد
قدرت در نبودنت افزون می شود
پس چرا آن لحظه که بودی انگارنبودی
عقل را اینجا صدائی نیست
صدای بیصدای روح آدمیست
خدا خدای بی انتهاییست
نادیده هاهمیشه قابل ارزشند
وجودیت ها را بندی نیست
و آن هنگام که آدمیان زنده اند
و آن هنگام که آدمیان زنده اند
مرده می پرستند
آدمی از بی انتهاییهای وجودش چه انتهایی که نساخته
به خیال خویش آن نادیده را در این نادیده انگار زده
پس چه خوب است
خدای من که پیدایش را وجودی نیست
خواب خیال انگیز فردا با صبح امروز به پایان یافت
هر آغاز پایانی دارد
شروع زندگی با جو بی صداقت روز آغاز شد
چه دیدن ها وچه شنیدنها باید ،تا که شب شود
چه باید....
حضور سبز خدا در لحظه اوج زمان
پایان انتظار شد
لحظه شیرین عشقبازی با درد زیبای دوری
برای یافتن تو لازم شد
و من خواهم تو را دید
و من خواهم تو را دید
آنگونه که تو فرمان دهی
عشق را در قلب خسته پنهان کرد
چه کرد آنچه روزگار با او کرد
ای طوفان سهمگین ا متحان
رهایش کن
آزادی را فدایش کن
خدا با من است
او جانشین تمام نداشتن هاست
لحظه لحظه های زندگی ام را با تو عشق می کنم
ویرون نشو ای دربه در
منو بگیر از هم همه
منو به خلوتت ببر
می سوزم از اینکه به چشم هایی نگاه می کردم که واقعیت تلخ رادر خود گنجانده بود و حتی نفسی از آن
واقعیت را نمی دانستم تا دلداریش دهم تا بگویم که رو من می تونی حساب کنی
وقتي آن لحظه بهت گفتم می خوام بیام قلبت رو بوس کنم به من گفتی چرا ؟
آن لحظه ای که با واقعیت یک قدم فاصله بود . نمی دانم خودم هم نمی دانم این احساس ناشناخته ای را که
نسبت به تو داشتم .نمی دانم چرا چنین احساسی را داشتم . همیشه تو را دوست داشتم ودوست خواهم
داشت. برای اینکه تو با این درد عظیمت به خدا نزدیک شدی برای اینکه سال هایی از عمرت را زمینی نبودی فقط
خدا رو صدا می کردی . در هوای او به دنبال جواب می گشتی .که چرا من . و من می گویم که تو ویژه ای . من
هیچ وقت مثل تو نخواهم بود
وتو به اینرا فهماندی که خندانترین چهره ها غمگین ترین قلب ها را دارند
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سرنابینایی اما دوست داشتن
پسوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال
عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است
اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت
عشق نیرویی است در عاشق که او را به معشوق می کشاند و دوست داشتن
جاذبه ای است در دوست که دوست را به دوست می برد
